عبد الحسين نوايى
96
دولتهاى ايران از آغاز مشروطيت تا اولتيماتم ( فارسى )
و سپس به اسلامبول رفته بود . در آن روزگار ، استبداد عبد الحميد سلطان عثمانى به حد اعلى رسيده و سوءظن عجيب وى كه از مرحلهء جنون هم تجاوز كرده بود موجب آن شده بود كه هيچكس بر جان خود ايمن نباشد . كلمات ملت و وطن و حريت موجب قتل افراد مردم بود و از اين بالاتر ، چون عبد الحميد بينى بزرگى داشت ، اداى كلمهء بينى هم چون موهم توهين به سلطان شمرده مىشد مجازاتش اعدام بود . صورت سلطان را هيچكس نديده بود . حتى صفحهاى از كتاب لاروس را كه در آن تصويرى خيالى از سلطان كشيده بودند ، مأمورين سانسور قيچى مى - كردند . خلاصه چهلهزار خفيهنويس او ، تنها در شهر استانبول ، عرصه را بر مردم تنگ كرده بودند . در چنين زمان و مكانى ، پليس سلطان چهار بچهمكتبى را به جرم اينكه در كتابچههاى آنان صورتى از سلطان كشيده شده گرفتند . معلوم هم نبود كه اين موضوع صحت داشته باشد . تنها چون در دفتر اين بچهها تصوير مردى با بينى بزرگ كشيده شده بود پليس آنان را مجرم دانست . يكى از اين چهار بچه پسر شيخ حسن بود . سه بچه ديگر را بالاخره به يمن تبعيد كردند و پسر شيخ حسن را بر اثر اصرار زياد ميرزا رضا خان ارفع الدوله سفير ايران در استانبول و آمد رفت بىاندازه و تشبثات فراوان به ايران تبعيد نمودند و شيخ حسن كه بسيار هتاك و وقيح بود به ارفع الدوله فحاشى كرد كه چرا پسر او را از مجازات نجات نداده است درصورتىكه وى تقصيرى نداشت . ولى اين فحاشى ايجاد كينه نمود . بالاخره شيخ هم به دنبال پسرش مجبورا به روسيه رفت . اما ارفع الدوله كه با روسها سروسرى داشت بلكه سرسپرده بود اقدامى كرد كه روسها او را از روسيه هم بيرون كردند . وى به بخارا رفت . ولى از آنجا هم بيرونش كردند . خواست به ايران بيايد . ارفع الدوله او را مردى خطرناك و آشوبطلب قلم داده از اينجا هم رانده شد . وى كه عرصه را به خود تنگ ديد پيش خود قسم خورد كه به انگلستان رفته پنج سال خواهم ماند